تبليغاتX
•ܓܨܓܨ ღخرابه دلღ ܓܨܓܨ•
عضویت در سایت
- برای مطلع شدن از اضافه شدن مطالب جدید به سایت در خبرنامه عضو شوید .




<

مطالب قبلی
نویسندگان وبلاگ
جستجو در وبلاگ

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

 
نظرسنجی
آرشیو وبلاگ
» پست ثابت

لطفا برای تبادل لینک ما رو با نام "   ♥  عاشقانه , پیامک , طنز , داستان , عکس , .....(بابل)   " لینک کنید نام وبلاگ خودتون رو در نظرت بزارین.(تبادل با آمار 300+)

اگه خواستین یکی از نویسندگان این وبلاگ گروهی باشین به صورت خصوصی تو قسمت نظرات نام کاربری و پسورد رو بگین تا براتون بسازیم (در ضمن آی دی  من هم ادد کنین تا بتونیم در ارتباط باشیم)

  نويسنده: مرتضی   تاریخ:   موضوع: عمومی   لینک ثابت    
» یک دنیا یک قلب
باید بیشتر دل بسوزانیم تا دیگران را بفهمیم

باید بیشتر دوست بداریم تا بیشتر دوستمان بدارند

باید بیشتر گریه كنیم تا خود را پاك كنیم

باید بیشتر بخندیم تا قدر خود را بدانیم

باید بیشتر از خیالاتمان ببینیم

باید بیشتر بدهیم و كمتر بگیریم

باید بیشتر نگاه كنیم وببینیم با دیگران فرقی نداریم

ما همه یك جور گریه میكنیم

گریه ترس گریه اندوه

گریه از دست دادن

گریه ناكامی گریه نا امیدی

گریه تنهایی

سرزمینها در اشك ما غرق شده اند

باید گوش كنیم تا همه چیز گفته شود

باید بپرسیم تا علت را بدانیم

باید منصف باشیم تا نیاز همه براورده شود

اگر رابطه ای نباشد تعهدی نمی ماند

واگر تعهدی نباشد دوستی نمی ماند

  نويسنده: مرتضی   تاریخ:   موضوع: عاشقانه   لینک ثابت    
» دریغا...
دشتها آلوده ست...



در لجنزار گل لاله نخواهد روييد


در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد؟


فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم.


گل گندم خوب است .گل خوبي زيباست!


اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف هرزه كين پوشانده است.


هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست.


و همه مردم شهر بانگ برداشتند كه چرا سيمان نيست


و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست...


وزماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست!

  نويسنده: مرتضی   تاریخ:   موضوع: شاعرانه   لینک ثابت    
» مثل برگ نباش

پاییز یواش یواش داره تموم میشه و جاشو به زمستون میده....... ، تموم شد ولی بهم یاد داد هر اومدنی رفتنی داره :

درخت برگ رو بزرگ کرد و  هر چی داشت باهاش تقسیم کرد و ازش محافظت کرد ، برگ هم در عوض محبت درخت اون و شاخه هاشو قشنگ کرد و لباس سبز رو به اندام درخت انداخت ، وقتی پاییز شد همراه پاییز باد سرد سر رسید و برگ رو با خودش برد ، بعضیا میگن برگ مغرور بود آخه فکر کرد طلا شده که همراه باد رفت ، شایدم پاییز بهونه بود و برگ از درخت خسته شده بود........، برا همین دست باد رو گرفت و راهی سفری شد که خودشم نمیدونست آخرش کجاست ، باد تا یه جایی دست برگ رو داشت ولی هیچوقت معرفت باد اندازه درخت نبود واسه همین برگ رو رها کرد و رفت ، برگ هم افتاد رو زمین و داشت جون میداد ، تازه وقتی داشت از بین میرفت یاد درخت افتاد و اون روزای خوشی جلو چشماش بود و حسرت میخورد ، با خودش میگفت.........، راستی برگ با خودش چی میگفت؟!!!.

فقط میخوام بگم مثل برگ نباش.............

  نويسنده: مرتضی   تاریخ:   موضوع: عاشقانه   لینک ثابت    
» مکثي بر زندگي

از خدا ميخوام اون لحظه اي که حتي براي يه ثانيه فکر کنيم از هم زده شديم...رو از من بگيره

اصلا به خاطر اين لطفش کل زندگيم رو بگيره

از خدا ميخوام بهم صبر بده تا بتونم تحمل کنم اون لحظه اي که زياد دور نيست و اون به من ميگه اشتباهي عاشقت شدم

از خدا ميخوام ما رو خوب از هم جدا کنه

هرچند اصلا بهم نچسبيديم

از خدا ميخوام تموم کنيم چون اون ميخواد

ولي مواظب اشکام باشه که سيل نشه و عمارت غرورمو بريزه پايين

نکنه بزاره به پاش بيفتم

از خدا ميخوام به اون هم صبر بده

و از همه بهتر اين که فراموشمون نکنه

از خدا ميخوام از عمر من کم کنه و به عمر اون بده تا بتونه به آرزوهاش برسه

از خدا ميخوام يکي رو که ديوانه وار عاشق هم باشن و از همه لحاظ به هم بيان و خلاصه خوشبخت خوشبخت بشن رو جلو راهش بزاره

از خدا ميخوام اگه زماني خواستم بخاطر بدياش نفرينش کنم ...ريشمو بخشکنه

از خدا ميخوام کمکش کنه

واسه خودم هم فقط مرگ ميخوام

اصلا هيچ چيز دنيا برام جالب تر از مرگ نيست

هر چند واسه با اون بودن نقشه ها ريخته بودم

واسه اون لحظه که پري زندگيش ميشم

واسه با گريه ناز کردنام

واسه موضوعهاي واسه خندوندنش

واسه رفتن تو جنگل و دور زدن درختا

ولي همش حرف بود و رويا

کاش فقط حرف بود

بدجور داغونم کردي

از خدا ميخوام بميرم

بدون رويا نميشه زندگي کرد..............

  نويسنده: یگانه  تاریخ:   موضوع: غم   لینک ثابت    
» عکسي از رويام

کاش ميشد از رويا ها عکس انداخت و گذاشت تو آلبوم

تا هر وقت دلت تنگ شد بتوني بري سراغش

ولي حتما يه حکمتي داره که نميشه ازش عکس انداخت

  نويسنده: یگانه  تاریخ:   موضوع: شاعرانه   لینک ثابت    
» مانع ذهن
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . "

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد.

  نويسنده: مرتضی   تاریخ:   موضوع: داستان   لینک ثابت    
» عید غدیر مبارک

  نويسنده: مرتضی   تاریخ:   موضوع: عمومی   لینک ثابت    
» یه شب دیگه

مزخرف ترین جمله ای که تا حالا شنیدم اینه :

آموخته ام که زندگی سخته اما من از آن سخت ترم ؛ هه........ ، چطور اینو میگی؟! ، من که روزی هزاربار میشکنم

توی این شب غیر گریه کار دیگه ای نداریم ؛  هر کی خوابه خوش به حالش ، ما به بیداری دچاریم

امشب از اون شباست که تا خود صبح چشمام رو هم نمیره ، خوب کاری نداریم دیگه ........، من عاشق این جور لحظه ها هستم که تا صبح بیداری و اشک هات می باره ، کلی بغض داری و میخوای داد بزنی ولی همه خوابن ، واسه این باید آروم تو خودت بشکنی ، آروم و بی صدا........ مثل سکوت شب ، راستی داره بارون میاد ، بیرون خیلی سرده و تو خونه گرم عین خودم ، میدونی ........ خوب فهمیدی ؟!!! ای بابا زدم هرچی نوشتم رو پاک کردم ، آخه الکی یه چیزایی مینویسم ، راستی اینو شنیده بودین که میگن نوشتن باعث میشه آدم متعادل بشه ؟!!! ، به نظر من نوشتن یه مثل جور داروی خواب آوره ، غصه هاتو برا یه مدت از بین میبره ، واسه همین بیشتر اوقات که قاطی پاطی میکنم سر از وبلاگ در میارم

 

تو نمیدونی عزیزم حال روزگار ما رو ، توی ذهن آینه بشمار تک تک حادثه ها رو

  نويسنده: مرتضی   تاریخ:   موضوع: غم   لینک ثابت    
» مهم نیست

مهم نیست که باران ببارد یا نه ، زیرا اشکهایم مال من است

مهم نیست تابستان باشد یا زمستان ، زیرا فصل ها مال من است

مهم نیست روز باشد یا شب ، زیرا آسمان مال من است

مهم نیست غم باشد یا شادی ، زیرا دل مال من است

مهم نیست .......... ، خسته شده ام

مهم نیست خسته شوم یا نه ، چون میخواهم بنویسم ، خوابم نمیبرد و دنیایی از کارای عقب افتاده دارم.........

بغض ناعدالتی گلویم را می فشارد اما دم نمیزنم ، این همه فریاد بر آوردم چه شد؟!!! جز ............

زندگیم بی پایان است ، اثری از خود نمیگذارم ، میدانم بزرگترین دروغ دنیا کلمه حق است که انسان در معنی و عمل کاملاً با این لغت دو حرفی متفاوت رفتار میکند

مهم نیست عادلانه باشد یا نه ، زیرا حق با من نیست

مهم نیست راست میگویم یا نه ، زیرا کلماتم بیهموده است

 

پی نوشت : در غذای کلماتم اساره سیاست نمیریزم  و جملاتم کاملاً کلی بیان میشود ، خواهشاً خرابه دلم را ویرانه نکنید!

  نويسنده: مرتضی   تاریخ:   موضوع: عاشقانه   لینک ثابت